تبليغاتX
حرفهای خودمونی
همه چیز از همه جا

تســـــاوی

از سروده های زنده یاد خسرو گلسرخی

 

معلم پای تخته داد می زد،
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر كلاسی ها لواشك بین خود تقسیم می كردند
وان یكی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد
برای اینكه بی خود های و هو می كرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
با خطی خوانا به روی تخته ای كز ظلمتی تاریك
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :
"یك با یك برابر هست"

از میان جمع شاگردان یكی برخاست،
همیشه یك نفر باید به پا خیزد...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی، اشتباهی فاحش و محض است!
نگاه بچه ها ناگه به یك سو خیره گشت
معلم مات برجا ماند
و او پرسید اگر یك فرد انسان،
واحد یك بود آیا باز یك با یك برابر بود؟

سكوت مدهشی بود و سوالی سخت!
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت:
اگر یك فرد انسان واحد یك بود
آنكه زور و زر به دامن داشت بالا بود
آنكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت
پایین بود؟
اگر یك فرد انسان،
واحد یك بود آنكه صورت نقره گون،
چون قرص مه می داشت
بالا بود؟
وان سیه چرده كه مینالید پایین بود؟ا
اگر یك فرد انسان،
واحد یك بود
این تساوی زیر و رو می شد!
حال می پرسم
یك اگر با یك برابر بود
نان و مال مفتخواران
از كجا آماده می گردید؟
یا چه كس دیوار چین ها را بنا می كرد؟
یك اگر با یك برابر بود
پس كه پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا كه زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یك اگر با یك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد؟

معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یك با یك برابر نیست ...

--

آسمان فرصت پرواز بلندی است

 

قصه این است چه اندازه کبوتر باشی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 12:46  توسط قاسم صالحی   | 

 

 

 

السلام عليك يا اباعبدلله

 سلام بر حسین!
سید و سالار شهیدان، سید اولیاء و شقایق سرخ روئیده در نینوا

سلام بر حسین!
نور دیده بندگان خدا، گلبوته سرخ باغستان سبز توحید،

سلام بر حسین! 
عطیه بزرگ سرمدی و راهنمای راه رشد و شرف و فضیلت و هدف.

سلام بر حسین!
که دلیری و آزادگی از قامت بلندش روئید و عشق از نامش حرمت یافت.

سلام بر حسین! 
سالار همه ناشران عقیده و جهاد

سلام بر حسین! 
 سرو بلند و آزادی و معرفت که از ذلت بیزار است و عاشق آزادی است.

سلام بر سرزمین کربلا

سلام بر سرزمین نینوا

 

فرا رسیدن ماه محرم،

ماه آمیختن خون و  عشق

بر تمامی آزادگان و دینداران تسلیت باد

  خدايا  ظهور مولا و مقتدايمان را

و منتقم خون حسين (ع) و ياران باوفايش را نزديك بگردان

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 14:8  توسط قاسم صالحی   | 

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...!

پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد،

صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 11:0  توسط قاسم صالحی   | 

کشکول خبری هفته (۶۸)


"ديدار همسر رئيس جمهور ايران با همتای لبنانی خود" «پرس تی وی»

فرست‌ليدی لبنان- خيلی از ملاقات با شما خوشوقتم.
فرست‌ليدی ايران [با لبخند احمدی نژادی(*)]- الهی قربونتون برم من. چقدر شما ماه و خوشگليد. چقدر خوشحال ام شما رو می بينم. تا يادم نرفته براتون يک هديه دارم. خانم مترجم اون جعبه رو بديد به من...
[مترجم جعبه ای را که با کاغذ کادو بسته بندی شده به دست فرست ليدی ايران می دهد.]
فرست ليدی ايران- قابل شما رو نداره. از آب گذشته است...
[فرست ليدی لبنان، جعبه را با تعجب از فرست ليدی ايران می گيرد. چنين چيزی در برنامه تشريفات گنجانده نشده بود.]
فرست ليدی لبنان- بسيار از هديه تون متشکرم. اگه اجازه بديد آن را همين جا باز می کنم...
فرست ليدی ايران، در حالی که با نوک انگشتان دست روی صورت می کشد، رو به مترجم می گويد- وای خدا مرگم بده. بهش بگو اين‌جا باز نکنه. آبرومون جلو خبرنگارها می ره...
[خانم مترجم تا می آيد به خود بجنبد و معنی کلمه ی آبرو را در ذهن اش پيدا کند فرست ليدی لبنان جعبه را باز کرده و محتويات آن را بيرون آورده است. داخل جعبه يک عدد چاقوی زنجان، يک عدد سوتين، و يک عدد گن قرار دارد. فرست ليدی ايران در حالی که رنگ اش از شدت خجالت سرخ شده، زير لب می گويد "آبرومون رفت. چقدر به آقا محمود گفتم برم کلاس انگليسی تا خودم بتونم با اين ها حرف بزنم". خانم رئيس جمهور لبنان که از اين هدايا بسيار تعجب کرده، آن ها را رو به روی خود می گيرد و وارسی می کند].
فرست ليدی لبنان- خيلی متشکرم خانم احمدی نژاد. هدايای شما برای من خيلی ارزش مند است. می تونم بپرسم...

[فرست ليدی لبنان حرف اش نصفه‌نيمه مانده، خانم احمدی نژاد به رئيس تشريفات رياست جمهوری دستور می دهد که خبرنگاران و آقايان را به بيرون سالن هدايت کند. بعد از خروج خبرنگاران و آقايان، خانم احمدی نژاد نفس اش را بيرون می دهد]
فرست ليدی ايران- خانم جون قربونت برم. کاش اينو اين‌جا باز نمی کردی. ولی خب ايرادی نداره. به آقا محمود می گم فردا از طريق وزارت ارشاد يا شورای عالی امنيت ملی، پيک موتوری بفرسته به روزنامه ها و دستور بده که چيزی در اين مورد ننويسند... خانم مترجم، حالا لازم نيست اين ها رو که گفتم عينا ترجمه کنی... خب اين که می بينی چاقوی زنجانه. خيلی تيز و بُرَّنده ست و کاربردهای متعدد داره. باهاش ميشه همه چيز رو بريد. اين دو تا رو هم رفته بودم بازار اون جا خريدم.
فرست ليدی لبنان- اوه! چاقوی زنجان. راجع به اين تو روزنامه های ما هم يک چيزهايی نوشته بودند... اين ها هم که "مِيد اين چاينا"ست. واووو. چقدر گن معجزه آسا لازم داشتم. حالا با اين چاقوی زنجان چه کار بايد بکنم؟ برای گوشته، يا نان؟
فرست ليدی ايران- کاربرد اين چاقو خيلی زياده. آقامون تو سفرِ استانيش، به آمريکای جنايت‌کار و رژيم اشغالگر قدس پيغام داد اگه به ما تجاوز کنيد دست و پاتون رو با چاقوی زنجان می بُريم. احتمالا اون روزنامه هايی که می گی، همين رو نوشته بوده. شما هم اينو نگه دار اگه اسرائيل بهتون تجاوز کرد، به کارِتون می آد. برای جلوگيری از تجاوز خيلی خوبه [با حالت دست و در آوردن صدای پِخ پِخ سعی می کند فرست ليدی را متوجه موضوع کند].
فرست ليدی لبنان [با تعجب]- اوه. یِس. پِخ پِخ. يعنی با اين ميشه جلوی موشک های اسرائيلی رو گرفت؟
فرست ليدی ايران [باز هم با خنده ی احمدی نژاد]- البته، البته. با اين ميشه جلوی هر موشکی رو گرفت و متجاوز رو به عزای دائم نشوند که ديگه از اين غلط ها نکنه.
فرست ليدی لبنان- من باورم نميشه در ايران از اين سوتين ها و گن های لاغری تو بازار بفروشن. شما اين ها رو جداً از بازار خريديد؟ از همون جايی که همه ی مردم خريد می کنند؟
فرست ليدی ايران- آره عزيزم. اين ها شايعه ی دشمنان ماست که اين چيزها در ايران فروش نميره. چرا نميره. خوبم ميره. بيا اين هم يه عکس که تو بازار گرفتم. ولی به کسی نشون ندی. خوبیّت نداره.

فرست ليدی لبنان- مطمئن باشيد به هيچ کس نشون نمی دم. آخه می گفتند در ايران سينه ی مانکن های پشت ويترين رو هم بر می دارند که آقايون تحريک نشن. باورم نميشه اين جا ايران باشه. آقای سيدحسن نصرالله می گفت ايران خيلی جای خوبيه، ولی خيلی از مردم لبنان تحت تاثير القائات دشمن باور نمی کنند. فکر می کنم ما بايد در بينش مون نسبت به ايران يک تحول کلی ايجاد کنيم.
فرست ليدی ايران- تازه کجاش رو ديدی خانم جان. بايد آقامون رو ببينيد و با او حرف بزنيد تا بفهميد ايران اسلامی يعنی چه. فقط مواظب باشيد به چشم هاش خيره نشيد چون ممکنه نتونيد تکون بخوريد. يک هاله ی نوری هم دور بدن اش هست که ممکنه چشماتون رو بزنه. ماشاءالله از هر انگشت اش هزار هنر می باره. با اين همه کار و گرفتاری و بی‌خوابی شما نمی دونيد چه غذايی درست می کنه. آدم انگشت هاش رو می خوره.
فرست ليدی لبنان- بله بله. شنيدم تعريف ايشون رو. مردم لبنان به ايشون ارادت دارند. خب اگه اجازه بديد کمی هم راجع به مسائلی که در پروتکل تشريفات درج شده صحبت کنيم، چون فرصت کمه.
فرست ليدی ايران- عزيز دلم. پروتکل چيه. اين قدر مقيد به اين لوس بازی غربی ها نباشيد. کمی از سيد حسن و حزب الله لبنان بگو دلمون وا شه. شنيدم هيفا وهبی گفته حاضره در راه ايشون جانبازی کنه. راسته تو رو خدا؟ قربون برم عظمت حزب الله و سيد حسن رو که اين دختره ی بلاگرفته هم تحت تاثير ايشونه. دفعه بعد که اومديد تهرون، يادم باشه نوار سريال حضرت يوسف رو بهتون بدم. اونو که ببينيد متوجه می شيد اين جا اون طوری که غربی ها می گن نيست و تو ايران ما چقدر آزادی داريم. اصلا می برمتون خونه مون نارمک چند روز اون جا مهمون ما باشيد. اين قدر می گيم و می خنديم که اصلا لبنان رو فراموش کنيد.
فرست ليدی لبنان- من جداً از ملاقات با شما خوشحال شدم. اصلا تصور نمی کردم شما با چنين پوششی، اين قدر اهل طنز و با نشاط باشيد.
فرست ليدی ايران- تازه کجاش رو ديديد. قدرت طنز رو بايد در آقامون ببينيد. چيزهايی می گه که محاله بتونيد جلوی خنده تون رو بگيريد. همين جور راست و چپ اس.ام.اس راجع به آقا محموده که واسمون فرستاده می شه. خانم مترجم اين رو هم لازم نيست ترجمه کنی...
فرست ليدی لبنان- بله بله. حرف های بامزه ی ايشون رو شنيديم... منظورم اينه که حتما در ملاقات با ايشون، حرف های خوب و بامزه زياد خواهيم شنيد. خيلی خوشوقت شدم از آشنائی تون.
[فرست ليدی لبنان در حالی که تيزی چاقو را روی انگشت دست اش می مالد، از سالن خارج می شود. خدا آخر عاقبت متجاوزين را به خير کند...]

* لبخند احمدی نژادی، بر وزن کاپشن احمدی نژادی و شوخی احمدی نژادی، لبخندی ست که تمامِ دندان ها و زبان کوچيکه در ته حلق رويت می شود. با ديدن اين لبخند، به جای اين که طرف مقابل دچار شادی و شعف شود، دچار استرس روحی و وحشت می شود. ديدن کابوس های شبانه بعد از مشاهده ی اين لبخند قطعی ست. با اين لبخند قرار است اعتماد به نفس و شادی درونی به بيننده ی لبخند منتقل شود، ولی به جای آن، نوعی خشم فرو خورده و حالتی روان نژند و التهاب درونی به بيننده منتقل می شود. کارشناسان بر اين اعتقادند که اين نوع لبخند، از صد تا فحشِ خواهر و مادر بدتر است و مخاطب را برای نشان دادن عکس العمل فيزيکی تحريک می کند. شايد ۲۰، ۳۰، يا ۵۰ سال بعد از به روی کار آمدن حکومتی معقول (فرضِ محال که محال نيست؟ هست؟!) اين نوع لبخند توسط روان شناسان مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد و در بيمارستان های امراض روحی، راه درمانی برای آن کشف شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 9:13  توسط قاسم صالحی   | 

http://www.gigaimage.com/images/wie11ljhfpfpbc218ys.jpg
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 11:15  توسط قاسم صالحی   | 

            باز بـــوی باورم خـــــاکستریست

                                واژه هـــای دفتــرم خاکستریست

                                             پیش از ایــنها حـــال دیگر داشـتیم

                                                             هرچــه میگفتند بـــــاور داشتیم

                                                                         مــا به رنگی ساده عادت داشتیم

                                                                                      ریشـــه در گنـــج قناعت داشتیم

           پیرهـا زهــر هـلاهــل خـورده انــد

                           عشق ورزان مـهر باطل خـورده اند

                                         باز هم بحث عقیل و مـرتضی ست

                                                          آهن تفتــیده ی مــولا کجـــــاست؟

                                                                      نه  فقط حرفی از آهن مانده است

                                                                                   شمع بیت المال روشن مانده است

          با خــــودم گفتم تو عاشق نیستی

                             آگـــــه از ســــرّ شقـــایق نیستی

                                            غــرق در دریــا شدن کار تو نیست

                                                        شیعه مـــولا شــدن کــار تو نیست

                                                                         خواستم چیزی بگویم د یــــر شد

                                                                                     واژه هایم طعــمه ی تکفیــر شـد

         قصه ی نـــا گفته بسیار است باز

                          دردهـــا خـروار خــروار است بـــاز

                                        دستهارا  باز در شبـــهای ســـرد

                                                     هــــــا کنید ای کودکان دوره گـرد

                                                                        مژدگــانی ای خیابان خوابــــــــها

                                                                                      می رسد ته مانده ی بشقابــــها

        سر به لاک خویش بردیم ای دریغ

                         نان به نرخ روز خوردیم ای دریــــغ

                                          قصّـه هــای خوب رفت از یادهـــا

                                                        بی خبر مـــاندیم از بـــنیادهــــا

                                                                          صحبت از عدل و عدالت نابجاست

                                                                                     ســــود در بازار ابن الو قــتهاست

         گفته ام من دردهـــا را بارهـــــــا

                        خسته ام خسته از این تکرارهـــا

                                      ای کــــه می آید صدای گــریه ات

                                                        نیمه شـــبها از پس دیوار هـــــا

                                                                         گــــیر خواهد کــــرد روزی روزیت

                                                                                       در گلـــوی مــال مـردم خوارهـــا

                                                من بــه در گفتم ولیکن بشنو ند

                                                نکته هـــا را مـو به مو دیوارهــــا

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 7:9  توسط قاسم صالحی   | 

 

 

دریای طوفانی

 

چرا ديگر نمي تابي به اين درياي طوفاني

هوا سرد است و خورشيدم نگو در بند و زنداني

تمام اين غزل ها را به يمن آن كه بر گردي

كنم سيراب و بعد از آن سر راه تو قرباني

نگو دريا نمي بارد كه من از گريه لبريزم

و در هر قطره ي اشكم كه مي ريزد ، تو پنهاني

سفر كردند ماهي ها ، از اين درياي يخ بسته

تو تابستان من بودي ، شدم ديگر زمستاني

" تو در من آتشي هستي كه خاموشت نخواهم كرد "

خودت اين را به من گفتي ، ولي حالا گريزاني

من از هر مرغ دريايي نشاني از تو مي خواهم

كه مي گويند ؛ عاشق شد مگر اين را نمي داني ؟

و در آن لحظه امواجي مرا بر صخره مي كوبد

تنم آهسته مي سوزد در اندوه پشيماني

به آن چشمي كه مي بوسي حسادت مي كنم اما

دلم آرام مي گيرد كه تو خوشحال و خنداني

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 12:7  توسط قاسم صالحی   | 

يادمان باشد زنگ تفريح دنيا هميشگي نيست زنگ بعد حساب داريم

                                   همه چیز در این جامعه (( فرمولیزه)) شده است

             ماهم به سیاق(( مدرن شده ها )) افتادیم به جان تمام داشته های اخلاقی

                        و معنوی جامعه و زور می زنیم که آنها را قابل لمس کنیم ....

                یادمان رفته که این رویه ای که پیش گرفته ایم غیر از ماتریالیست نیست.

             در جامعه ماتریالیست اگر از خوبی و نیکی صحبت شود بلا فاصله دست هارا

             به هم می سایند تا آن را لمس کنند و اگر نتوانند لمسش کنند چنین عنصری

              وجود ندارد .....

              نمی دانم چقدر این کلمات به گوشتان خورده است و در رسانه های

             تصویری و مکتوب چندین بار خوانده اید  " (( مفسدین اقتصادی . مافیا و ...))

              می پرسیم : کو ؟؟؟

                                                کجاست ؟؟؟

                                                           ما که چیزی ندیدیم !

                                                                                به همین سادگی و مسخرگی .

                         یعنی هیچ چیز وجود ندارد مگر اینکه خلافش ثابت شود! !

                                                       یعنی لمس شود .

                          شما فکر نمی کنید بزودی سراغ خدا را نیز از ما بگیرند ؟

                                 پاسخ مان چه خواهد بود ؟؟

                                                                لطفا پاسختان را بفرمائید.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 12:3  توسط قاسم صالحی   | 

درد من حصار برکه نيست...

                درد زيستن با ماهياني است که فکر دريا به ذهنشان خطور نکرده است

            از زندگی از این همه تکرار خسته ام

                              از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

                                                             دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

                                                                           امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

          دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

                            آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

                                                                 بیزارم از خموشی تقویم روی میز

                                                                               وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

             از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

                        از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

                                                                تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

                                                                              از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 14:40  توسط قاسم صالحی   | 

:

شادمهر عقیلی
گیتار زدن را از حرکات دست گیتاریست ها یاد گرفت - فوق لیسانس ازهنرستان موسیقی تا 24 سالگی به خواننده شدن فکر نمیکرد - بی علاقه به موسیقی اصیل و سنتی - اغلب ساعات روز را در اتاق کوچکش به تمرین موسیقی میپرداخت - برای تماشای کلیپ های خارجی بیتابی میکرد

متولد 1351/7/11 ملقب به سلطان پاپ - بچه خیابان هاشمی تهران - اصلیت طالقانی - فرزند آخر خانواده پدرش و برادرانش را در جنگ تحمیلی از دست داد - در شرایط سخت مالی بزرگ شد - گیتار زدن را از حرکات دست گیتاریست ها یاد گرفت - فوق لیسانس ازهنرستان موسیقی تا 24 سالگی به خواننده شدن فکر نمیکرد - بی علاقه به موسیقی اصیل و سنتی - اغلب ساعات روز را در اتاق کوچکش به تمرین موسیقی میپرداخت - برای تماشای کلیپ های خارجی بیتابی میکرد - رفت و آمد های مدام به صدا و سیما برای کار در تلویزیون در سالهای 72و73 اواسط سال 75 چند آهنگ غیر مجاز را در زیرزمین های کرج خواند - متنفر از تجملات " ویلون را خودش یاد گرفت و استاد سوت زدن هست ، حتی در استودیو - عشا ق بازی بهروز وثوقی - به افراد مختلف القاب مختلف می داد - هرگز حتی سیگار هم نکشیده ، همانگونه که دیدید شادمهر عقیلی در فیلم شب برهنه حتی سیگار دست گرفتن هم بلد نبود - رفاقت با جوانان سالم را دوست دارد - با قرض ارگ خرید - کم غذا و تحت تاثیر محبتهای مادرش - با دست مزد اولین کاستش ( بهار من ) یک پراید خرید - از هیچ غذایی بدش نمی آید - مردم برای خرید آلبوم مسافر او جلوی نوار فروشی ها صف میکشید ند ، که حتی به عده ای هم کاست نمیرسید چون خیلی ها چند تا چند تا این آلبوم را خریداری میکردند و تمام میشد - خودش را مدیون هیچ کس نمیداند جز مادرش و محمد تقی برادرش - همیشه پشیمان از امضای قرارداد با شرکت پیغام سحر - عاشق اتومبیل بی ام و بیشتر شعرهای او را نیلوفر لاری پور گفته است - الگوی گیتار : اردشیر فرح - شناگر ماهر- حساسیت بیش از حد نسبت به دندانهایش - دست به جیب برای دوستان طراز اول - کم حرف - در تهران پاتوق هیشگی نداشته - هر روز اگر گیتار تمرین نکند پکر میشود - زیاد دوست ندارد با کسی مصاحبه کند - روزی دویست هزار تومان درآمد با بت آموزش و نوازندگی گیتار و ویلن در تهران - هرگز حاضر نشد که در آلبوم هیچ خواننده ای هم صدایی کند - اختلاف شدید با محمد اصفهانی در تابستان 1379 - ما درش را میپرستد - یک پوستر را با سرمایه شخصی خودش به بازار فرستاد - چشمهایش نسبت به موسیقی سنتی روز به روز ضعیف و ضعیف تر شد - عاشق خرید کفش و بیزار از سیاست - بابت بازی و خونندگی در پرپرواز 10 میلیون تومان گرفت - نارضی از گریمش در فیلم شب برهنه" درشرایطی به کانادا رفت که مسولین داشتند به خاطر منافع خودشان او را از موزیک پاپ کشور پایین بیاورند ماهی یک بار به شمال میرفت - آرزو برگذاری کنسرت را در استادیوم آزادی داشت اما باز هم مسولین ارشاد - خواننده محبوب : ریکی مارتین - اهل شب نشینی و روزنامه خواندن نیست - استاد کوک کردن سنتور - بعد از سفرش به کانادا فیلم شب برهنه با شکست مالی بدی روبه رو شد - عاشق ماشین عوض کردن - به پیشنهاد ، دوستش برای راه اندازی فروشگاه جواب منفی داد - نه ازدواج کرده ، و نه به خواستگاری رفته - آلبوم آدم و حوا رو خیلی دوست دارد و این آلبوم در ایران هنوز توقیف هست - علاقه مند موسیقی ترکی - با چند خانواده در تورنتو دوست است - گرفتن تصدیق بین المللی در کانادا - آموزش خصوصی گیتار و ویلن در تورنتو - محبوب ترین چهره موزیک پاپ ایران در خارج از کشور - فقط در یک سر شماری کوچک شادمهر 20 میلیون هوا دار داشته - طرح کلیپهایش را خودش میدهد - خیالی نیست را بدون دست مزد خواند ولی برای آدم فروش دست مزد خوبی گرفت - یک استودیو خانگی در منزلش درست کرده و مستاجر هست ، البته فعلا - وبلاگ ها ویا سایت های تقلبی در مورد خودش را هیچ گاه تکذیب نکرده و میگوید که هیچ سایت و یا وبلاگی را خودش اداره نمیکند و اینها همه طرفدارانش هستند - قرار داد با 2 خواننده زن لس آنجلسی که برای آنها آهنگ سازی کند - و روزی 1 یا 2 بار با مادرش در ایران تلفنی صحبت میکند - قبل از عید سال 83 دست راستش شکست - در تدارک کنسرتهای بزرگ در کشورهای پر جمعیت ایرانی - هیچ گونه هد ف و یا قصد باز گشت ندارد 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 11:48  توسط قاسم صالحی   |